کارشناس علوم جنایی

فرهنگ میرزایی

کارشناس علوم جنایی

فرهنگ میرزایی

کارشناس علوم جنایی

دل هر ذره را که بشکافی/آفتابش در میان بینی
«هاتف اصفهانی»

پیرامون زیستی ما پر از رمز و رازی است که
کلید حل آنها را "داریم" ولی نمی توانیم از آن
استفاده کنیم.

_فرهنگ میرزایی

آرشیو مطالب
روزنه های ارتباطی با نویسنده




موقعیت تحلیلی خاکش سرجاشه!
تجربه شخصی نویسنده (Farhang Mirzayi)

تاریخ: 1397/2/2

یادداشت: از این موقعیت کم درس نگرفتم!!



زنگ آخر مدرسه هم تموم شد؛ من و سهند (هم مدرسه ای من که یک پایه از من بالاتره)،هر دو سوار تاکسی شدیم، بعد از چند دقیقه تو چهار راه پیاده شدیم و به سمت ایستگاه بعدی رفتیم، از اون ایستگاه هم راه افتادیم؛به مقصد که رسیدیم(یه کمربندی که از وسطش یه بلوار سرسبز می گذشت)،قصد ورود به طرف دیگر کمربندی را داشتیم که باید از بلوار عبور می کردیم، یک باند(کمربندی دو بانده است!) رو که رد کردیم رسیدم به فضای سبز بلوار که عرضش تقریباً به دو متر می رسید. وقتی که منتظر موقعیت مناسب بودیم که از اون یکی باند هم عبور کنیم، وسط بلوار چشم سهند به چاله ای خالی افتاد که شهرداری برای کاشت نهال کنده بود.

سهند گفت:

-نامردا! نهال رو دزدیدن!

من چند روز پیش تو اخبار شهر خونده بودم که شهرداری بعضی از جا ها رو برای کاشت نهال کنده و یادش رفته بکاره و همون طور خالی مونده!

با توجه به اون خبر،به شوخی گفتم:

-(خنده کوچک) نه! کندنش! ولی یادشون رفته چیزی توش بکارن!

سهند به نهال های تازه کاشته شده ای که تو امتداد اون چاله بود اشاره کرد و گفت:

-نه بابا! اون یکی نهال ها رو دو طرفش می بینی اونا هم تازه کاشته شدن! محاله این یکی یادشون بره!

از طرف بلوار دیگه بلوار هم عبور کردیم و راه خونه رو پیش گرفتیم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


صبح روز بعد

تاریخ: 1397/2/3
یادداشت: صبح روز بعد اون اتفاق خیلی،"زیبا" بود!



روز بعد، وقتی می خواستم برم مدرسه(وقتی میرم مدرسه هم اونجایی سوار تاکسی میشم که دیروز با سهند پیاده شدیم)، اون چاله رو دیدم و متوجه شدم که اون چاله ها یک در میون،بین اون نهال های تازه کاشته شده که سهند بهشون اشاره کرد وجود داشتند و ما دیروز ندیده بودیمشون! و شهرداری اون روز صبح تو اون چاله های خالی یه نهال متفاوت کاشته بود!
من قبل از این اتفاق موقع رفت و آمد به مدرسه اون چاله ها رو دیده بودم، ولی بهشون توجه نکرده بودم!


اون روز به چند تا نتیجه رسیدم:

  • شهرداری اون چاله ها رو خالی گذاشته بود تا نهال های متفاوتی بین اون نهال های قبلی بکاره!
  • اگه حدس سهند درست بود و اون نهال دزدیده شده بود؛ پس خاکش کجا بود!!!

نتیجه دومم رو روز بعد به سهند گفتم، اونم تأییدش کرد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوباره...!

تاریخ: 1397/2/9
یادداشت: اینم آخرین حلقه زنجیر!



درست چند روز پس از ماجرای قبلی دوباره همون رفت و برگشت مدرسه ای که من و سهند رو به وسط بلوار کشونده بود، تکرار شد. از تاکسی پیاده شدیم، بلوار سرسبز رو که داشتیم رد می کردیم، با انگشتم به چاله پر از خاکی که وسطش یک سوراخ بود اشاره کردم و به سهند گفتم:

-فکر کنم این دفعه دزدیدنش!
-(با لبخند) آره!
-خاکش سرجاشه!!

                              

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«پایان»
 

 


   
 

نظرات  (۱)

شده تو انبوهی از اهداف گم بشی؟!
پاسخ:
دارم راهمو پیدا میکنم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی