کارشناس علوم جنایی

فرهنگ میرزایی

کارشناس علوم جنایی

فرهنگ میرزایی

کارشناس علوم جنایی

دل هر ذره را که بشکافی/آفتابش در میان بینی
«هاتف اصفهانی»

پیرامون زیستی ما پر از رمز و رازی است که
کلید حل آنها را "داریم" ولی نمی توانیم از آن
استفاده کنیم.

_فرهنگ میرزایی

آرشیو مطالب
روزنه های ارتباطی با نویسنده


تاریخ: بیستم خرداد ١٣٩۶

یه روز بهاری بود و هوا کم کم داشت تاریک می شد؛ شهر نسبتاً خلوت بود. داشتم از کتابفروشی برمی گشتم؛ سر راهم تو پیاده رو یه کلانتری بود که باید از جلوش رد می شدم، پس از چند ثانیه پیاده روی، رسیدم به کلانتری.
دونفر جلوی درب ورودی کلانتری رو به خیابون ایستاده بودن، یکی از اونا جوون تر از اون یکی بود و داشت با تبلت یه چیزی رو به نفر دوم نشون می داد، نفر دوم هم یه مرد میان سال بود با سرو وضع رسمی.
وضعیتشون جوری بود که انگار یه شاگرد داشت عملکردشو به استادش نشون می داد. به اونا که رسیدم و خواستم از پشتشون رد بشم، دیدم با دقت به تبلت نگاه می کنن و به هم میگن:

-انگار یه کشتی گیره!!؟
-احتمالش هست! دادم بچه ها بیشتر بررسی کنن!

منم کنجکاوترشدم و از بینشون یه نگاه به محتویات تبلت انداختم:

فیلم دوربین مداربسته یه مغازه موبایل فروشی بود؛ که یه مرد خوش هیکل وارد میشه و صاحب مغازه رو حسابی کتک میزنه!

مشاهدم که تموم شد و می خواستم ادامه مسیرم رو در پیش بگیرم، پشت به اونا در حال حرکت و با صدای رسا (طوری که اونا بشنوم) گفتم: جودو-کاره!
در چند ثانیه اول اتفاقی نیفتاد ولی بعدش او مرد میانسال(استاد!) با صدای کلفت منو صدا زد:

-آهای...میشه یه لحظه وایسی؟؟؟!

برگشتم و گفتم:

-بفرمایین؟
-بیا نزدیک تر!

رفتم پیششون و گفتم:

-مشکلی پیش اومده!
-از کجا فهمیدی جودو-کاره!

چیزی نگفتم و دستم رو دراز کردم به سمت اون پسر جوون تر و گقتم:

-میشه دوباره ببینم؟

یه نگاه به هم انداختن و پس از تایید "استاد!"، "شاگرد!" تبلت رو به من داد؛ وقتی تبلت رو گرفتم و فیلم رو از اول پلی کردم، کنار اونا ایستادم تا هم فیلم رو ببینن و هم توضیحاتم رو بشنون؛ یه بار فیلم و از اول تا آخر دیدم و برای بار دوم که پلی کردم توضیحاتم رو همزمان با پخش فیلم ارائه دادم:

-خب...این که ظاهراً دزدی نیست؛ یه کتک کاری حرفه ایه، بصورت ناشناس با ماسک. اگه کسی به این فیلم نگاه کنه مطمئناً ضارب رو با توجه به عضلاتش یه بدنساز یا با توجه به این فنی که میزنه یه کشتی گیر میبینه!
ولی نه...ضارب دو تا فن وسط مغازه روی فروشنده پیاده میکنه که اولی یه باراندازه که تو خیلی از رشته های ورزشی مثل جودو، کشتی و سامبو مطرحه! ولی فن دوم یکم اختصاصی تره.

همین طور که داشتم توضیح می دادم فیلم رو کشیدم عقب، به صحنه فن دوم 

-این فن، قفل مثلثیه؛یه قفل مفصل آرنج در حالت خاک که تو رشته جودو و جوجیتسو زیاد استفاده میشه، خب... ما که تو کشتی اصلاً قفل مفصل نداریم؛ با یه اشتراک اجتماع ساده فکر کنم جودو درست ترین گزینه باشه!

بعد از کمی مکث به شوخی گفتم:

-چند ثانیه شد؟

تبلت رو ازم گرفتن و خودشون بادقت نگاه کردن؛ "استاده"(مرد میانسال) رو به من کرد و گفت:

-خودت ورزشکاری؟
-آااا...یه جورایی آره؛ درضمن یه چیزی...فقط کافیه لیست باشگاهای جودوی شهر رو تهیه کنین؛ و دنبال افرادی با اون جثه که تو فیلمه بگردین، فکر نکنم دو روز طول بکشه!
-ممنون! دفتر من اینجاست، (با دستش به ساختمان کلانتری اشاره کرد) اگه بشه فردا ساعت پنج عصر بیا اینجا، و یه گزارش کتبی از اینایی که گفتی بنویس، به نگهبان هم اسم منو بدی اجازی ورود میده.
-اسم شما؟
-من بازرس قربانیم،(به پسر جوون اشاره کرد) اینم همکارم تازه کارم آقای صادقیه. خب دیگه...فردا دیر نکنی!
-باشه میام...خداحافظ
-خداحافظ

هردوشون سوار ماشین جلوی کلانتری شدن و رفتن؛ من با فکر کردن به این که چه ماجراهایی با این موقعیتی که الان رد کردم در پیش دارم به راهم ادامه دادم. 
 
_فرهنگ میرزایی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«پایان قسمت اول»

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی