کارشناس علوم جنایی

فرهنگ میرزایی

کارشناس علوم جنایی

فرهنگ میرزایی

کارشناس علوم جنایی

دل هر ذره را که بشکافی/آفتابش در میان بینی
«هاتف اصفهانی»

پیرامون زیستی ما پر از رمز و رازی است که
کلید حل آنها را "داریم" ولی نمی توانیم از آن
استفاده کنیم.

_فرهنگ میرزایی

آرشیو مطالب
روزنه های ارتباطی با نویسنده

*توصیه می شود قسمت اول را بخوانید*
برای مطالعه قسمت اول اینجا کلیک کنید.

وقتی به یک پرونده جنایی دست میزنی بیشتر حس "مسئولیت پذیری" بهت دست میده!
فکر اینکه اگه حلش نکنی چه عواقب و ابهاماتی در پیش خواهد داشت، مدام آزارت میده!

_فرهنگ میرزایی

برای مطالعه قسمت دوم داستان این پرونده، به ادامه مطلب بروید.



تاریخ: بیست خرداد ١٣٩۶

بعد از آشنایی با بازرس قربانی کل مسیر کلانتری تا خونه رو در مورد اون ماجرا فکر می کردم: مرد ضارب، فروشگاه موبایل و...
به خونه که رسیدم، بعد از خوردن شام، نشستم درسم رو خوندم و تمرکزم رو ماجرای چند ساعت قبل کمتر شد.
تقریباً ساعت دو بامداد بود که خوابیدم و ساعت ده بیدار شدم.

تاریخ: بیست یکم خرداد ١٣٩۶

ساعت دوازده بود که ماجرای دیروز رو تو وبلاگم نوشتم.(از اینجا بخوانید)
حس می کردم قراره برم اونجا استخدام بشم در حالی همش به نوشتن یه گزارش ختم می شد؛ ولی این بی انصافیه، من بهشون تو پرونده کمک کردم!
خلاصه...ساعت چهار عصر بود که راه افتادم، تو مسیر رفت خیلی تو خودم بودم.
بعد از کمی پیاده روی، به درب کلانتری رسیدم؛ یه سرباز تو اتاقک کنترل ورود و خروج بود، از پنجره کوچیک اتاقک صداش زدم:

-سرکار!
-بله...امرتون؟؟!
-بازرس قربانی گفت ساعت پنج بیام اینجا!
-هنوز نیومده!
-میشه بگین کجاست؟

به سمت خیابون اشاره کرد به یه پژو پارس سفید رنگ در حال حرکت:

-خودشه!

سربازه در رو برای بازرس باز کرد و بازرس با ماشین رفت تو حیاط کلانتری، حیاط کلانتری از اونی که فکر می کردم بزرگ تر بود.
همین طور که داشت از ماشین پیاده میشد بهم اشاره کرد که برم پیشش!
وقتی میخواستم وارد حیاط بشم سربازه صداش رو یکم بلند کرد و در حالی که داشت از صندلیش بلند می شد گفت:

-کجا آقا؟؟

بازرس با اون فاصله ای که داشت به سربازه گفت:

-مشکلی نیست! بزار بیاد تو!

رفتم پیش بازرس و سربازه درب اتوماتیک رو پست سرم بست!
جزو معدود دفعاتی بود که وارد یه منطفه نظامی و انتظامی میشدم.
بازرس یه پرونده تو دستش داشت و همینطور که رو برو هم ایستاده بودیم گفت:

-سلام
-سلام
-اسمت رو نگفتی!
-فرهنگ...فرهنگ میرزایی!
-این جودوکاره ما انگار با موبایل فروشها مشکل داره!

-نَگین که دوباره یکی دیگه رو کتک زده!
-همین طوره؛ با من بیا تو،(همین طور که داشتیم پله های ورود به ساختمان رو بالا میرفتیم) اینبار مغازه دوربین مداربسته نداشته فقط چند تا عکس از محل حادثه و جسد داریم...(حرفش رو قطع کردم)
-جسد...فروشنده رو کشته؟
-متاسفانه آره، لازم نیست چیز اضافی بدونی فقط...(حرفش رو قطع کردم)
-ببخشید...پس فروشنده اول چی؟!
-اون حالش خوبه، ضارب رو نمی شناخت و به خاطر نقابی که زده بود از امتیاز چهره شناسی هم چیزی نسیبمون نشد!

ساختمون نیروی انتظامی همون طور که حدس می زدم بود، ولی وقتی وارد سالن"دایره جنایی" شدم، قضیه فرق کرد، همه چی کاملاً حرفه ای بود!
بازرس من رو به سمت اتاقش در گوشه سالن هدایت کرد؛ روی درش نوشته بود: بازرس بهنام قربانی
اتاق بسیار ساده ای بود با این حال یه نگاهی بهش انداختم. بازرس پشت میزش نشست و من روبروی اون؛ اون پرونده ای رو که تو دستش بود گذاشت سمت راست میزش!
یه فرم از کشوش بیرون اورد و یه خودکار بهم داد و ازم خواست هر چی رو که دیروز بهش گفتم بنویسم.
منم شروع کردم.
همین طور که داشتم می نوشتم ازش پرسدم:

-ضارب رو پیدا کردین؟
-متاسفانه نه...گفتم که چیزی نپرس!
-باشه ببخشید!

بعد از چند دقیقه گزارشم تموم شد! برگه رو دادم بهش،  ولی خودکار ور نگه داشتم؛ نگاهم به اون پرونده روی میز دوخته شده بود، معلوم بود که چیز خاصیه و البته مربوط به اون ضارب جودوکار، چون یه تیکه عکس ازش بیرون زده بود که یه فریم از فیلم دوربین مدار بسته ای بود که دیروز بازرس بهم نشون داد.
بازرس این نگاهم رو دید و گفت:

-به چی نگاه میکنی؟
-تا حالا به یه پرونده جنایی انقدر نزدیک نبودم!
-خب؟
-شاید بتونم این پرونده رو حل کنم!
-چجوری؟
-یه راه حل ناقص دارم که با محتویات اون پرونده احتمال کامل شدنش زیاده!
-اینجا من کاراگاهم!
-باشه!...فکر کردم می تونم کمک کنم؛ اگه کاری با من ندارین رفع زحمت کنم!
-بفرمایین!

از اتاق خارج شدم، از سالن  داریره جنایی خارج شدم، از ساختمان نیروی انتظامی خارج شدم، زدم به دل خیابون؛ چند تا داستان داشتم که ماجرا رو رمزگشایی می کرد، ولی به مدارک نیاز داشتم؛ می تونستم با تکمیل اطلاعاتم پرونده رو حلش کنم!

ولی نشد! منم رفتم خونه و واسه امتحاناتم آماده شدم!

_فرهنگ میرزایی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«پایان قسمت دوم»


  

نظرات  (۲)

اگه به یه دلیلی میتونستی کاری کنی یه لحظه از اتاق بره بیرون . الان پرونده دستت بود . 
کارشناس نیستم ولی اگه پرونده ای پیدا کردم خوشحال میشم کمک کنم .

پاسخ:
همه چی در چهارچوب قانون!
پرونده دزد، جنایت کار می شود!
منظورم‌پیدا کردی بود 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی