کارشناس علوم جنایی

فرهنگ میرزایی

کارشناس علوم جنایی

فرهنگ میرزایی

کارشناس علوم جنایی

دل هر ذره را که بشکافی/آفتابش در میان بینی
«هاتف اصفهانی»

پیرامون زیستی ما پر از رمز و رازی است که
کلید حل آنها را "داریم" ولی نمی توانیم از آن
استفاده کنیم.

_فرهنگ میرزایی

پیوندهای روزانه
 
ّتاریخ: بیست و سوم خرداد ١٣٩۶
 
دو روز از آخرین دیدارم با بازرس قربانی می گذشت، با این که دیگه اون پرونده عجیب کمتر با افکارم مخلوط می شد؛ ولی هنوزم به حل کردنش علاقه نشون می دادم؛ با نداشتن اطلاعات تو این مورد از دایره جنایی هزارن قدم عقب بودم!
همش با خودم می گفتم: من با داستان های جنایی و کاراگاهی و قوانین کیفری و استعداد علوم جنایی و... بزرگ شدم؛ صدها پرونده واقعی و داستانی مطالعه کردم، اون وقت یه بازرس که نمی تونه فرق بین جودو کار و کشتی گیر رو تشخیص بده، به من میگه:
این جـــــا من کاراگــــاهم!
چون اطلاعات کافی از پرونده نداشتم نمی تونستم راه حل دقیق ارائه بدم!
به تفکراتم حول دایره جنایی و اتفاقات و پرونده خاتمه دادم!

ساعت نه شب بود و یک ساعتی می شد که داشتم ادبیات رو مرور می کردم، کتاب رو بستم و انداختم گوشه میز
داشتم از خونه بیرون میرفتم که مامانم از تو آشپزخونه گفت:

-کجا؟
-پیش دو تا از دوستام!
-کیا؟
-تاریکی و سکوت!
-سلام برسون!
در رو پشت سرم بستم و از خونه خارج شدم؛ زدم تو دل کوچه؛ "تاریکی" و "سکوت"، دو تا از بهترین دوستام.
یادمه از خدا خواسته بودم "چشم" ها و "گوش"هامو ازم بگیره تا این دوستام همیشه کنارم باشن!
همین طور که داشتم قدم میزدم به پروده بازرس قربانی فکر میکردم، می خواستم به دور از چشم دایره جنایی پرونده رو حل کنم؛ اعتماد به نفس، اعتماد به توانایی هام و مهم تر از این ها عشق به حل معما، این خواستن رو قوی تر می کرد!
بعد از چند دقیقه برگشتم و یادمه که وقتی کلید رو انداختم پشت در حیاط تا وارد بشم "تصمیمم رو گرفته بودم".

 

تاریخ: بیست و چهارم خرداد ماه ١٣٩۶

بالاخره چشمام از خواب سیرشدن و بیدارشدم. اندک نگاه اولیه ای که داشتم رو صرف پیدا کردن ساعت مچیم کردم؛ ساعت هفت صبح بود و امتحان ساعت نه شروع می شد. یه آبی به صورتم زدم و درست مثل شوالیه ای که آماده نبرد می شد لباسمو عوض  کردم. یه دفترچه گذاشتم تو جیب سویشرتم و یه خودکار برداشتم. ساعت تازه هفت و نیم بود؛ صندلی میزم رو برای تکیه دادن انتخاب کردم و به عکس سربازم نگاه کردم، عکسی که خیلی دوستش داشتم و حس عجیبی برام داشت:

ذهنم پر از علامت سوال بود؛ علامت سوالایی که می تونستم با بدست آوردن اون پرونده تو دایره جنایی به بخشی از اونا پاسخ بدم.
یه پنج دقیقه ای گذشت و داشتم تو ذهنم یه سری عبارت رو مرتب می کردم:

ضرب و شتم...چرا موبایل فروش؟...جودوکار...چرا اولی رو کتک زده؟...دومیش رو کشته؟...انگیزه اش چی بوده؟...خصومت شخصی؟ ناموسی؟ بدهی؟...

نه نمیشد...اطلاعات می خواستم...
قرار بود برای شروع،خودم(شوالیه) دست به کار بشم و اطلاعات جمع آوری کنم(نبرد) و پرونده رو حل کنم که شاید بتونم به دایره جنایی کمک کنم البته این انگیزه اصلیم برای حل این پرونده نبود!
خلاصه از میزو صندلی و منظره دلنشین کتاب خونه و عکس سربازم دل کندم و از اتاقم خارج شدم؛ همه خواب بودن. سکوت اول صبح رو با اون نور ملایمش دوست داشتم. وارد آشپزخونه شدم و یه صبحونه سرپایی خوردم.
داشتم از خونه خارج میشدم؛ دستگیره در تو دستم بود که یه صدای خش داری گفت:

-فرهنگ...]با صدای خواب آلود[
-صبح بخیر
-برام می خریش؟
-قول نمی دم! امروز خیلی کار دارم...ولی سعیم رو می کنم.
-باشه خدافظ.

جواب خدافظی مهیار رو با بستن در پشت سرم دادم!
با کوچه هم قدم شدم و به طرف یه تقاطع حرکت کردم. سواری تاکسی شدم و تا مقصد سکوت خوبی تو تاکسی برقرار بود که یه دفعه موبایل راننده زنگ خورد و یه مکالمه کوتاه با طرف پشت خط داشت که باعث شد از داشبورد یه کارتن برداره و نوشته های روی اون را برای مخاطبش بخونه. کارتنِ موبایل بود؛ مدل میان رده ای از یه برند معروف؛ برچسب تجاری داشت، درست مثل همه کارتن های موبایل. اساسی ترین اطلاعات اون برچسب نام موبایل، مدل، سال تولید، و کدIMEI بود که وقتی کارتن تو دست راننده بود از زیر چشم گذروندم.
راننده که مکالمش تموم شد کارتن رو گذاشت سرجاش و شروع کرد به پرسیدن مقصد مسافرهاش!
جلوی مدرسه پیاده شدم؛ نگاهم رو به ساعتم دوختم...هشت و دو دقیقه
وارد حیاط مدرسه شدم...تقریبا نیمی از دانش آموزایی که قرار بود اون روز امتحان بدن تو حیاط حاضر بودن و هر کدوم داشتن به وراجی های اون یکی گوش می دادن!
نشستم روی نمیکت گوشه حیاط؛ به بقیه نگاه می کردم، "نگاه" برام یه تعریف دیگه ای داشت:
"دیوانه وار به جزئیات دقت کردن!".
گرمی نزدیک شد علی رو بین نگاهام حس کردم، بدون این که حرفی بزنه اومد نشست کنارم و گفت:
-سلام پسر!
-سلام...خوبی؟]با لحن بی روح و جدی[
-نه! تو چی؟]با لحن بی روح و جدی[
-نه!

]بعد یه مکس کوتاه هر دوتامون با صدای بلند خندیدیم و از خنده که بریدیم علی ادامه داد[
-چیکارا می کنی؟
-هیچ...الان داشتم به اون پسره نگاه می کردم!
-خَب....
-که فهمیدم بدون اینکه امروز آقای باقری رو ببینم،می تونم اطلاعاتی در مورد لباسش به دست بیارم!]با لحن خسته[
-فهمیدی چی پوشیده؟
-نه...متاسفانه فهمیدم  چی نپوشیده.
-زر نزن بابا...زحمت کشیدی!
بی توجه به نظرش گفتم:
-امروز کت و شلوار سرمه ایش رو نپوشیده.
-پاشو بریم...انگار حالت خوب نیست!

از رو نیمکت بلند شدیم و به طرف ساختمان مدرسه حرکت کردیم؛ وارد سالن شدیم آقای باقری با یکی از همکارهاش تو شرق سالن هم کف مشغول گفت و گو بود؛ کت و شلوار قهوه ای چهارخانه اش یه لبخند رو لبام نشوند. رو به علی کردم و گفتم:
-انگار راست گفتم!
-مرض! کشتی مارو با این شق القمرهات!
-دیروز گل پاشید روش!
-رو چی؟
-رو کت و شلوار سرمه ایش!
-خَب تو اون صحنه رو دیدی...شاید خیلی ها ندیده باشن! چیزایی که دیدی رو داری میکوبی تو سر اونایی که ندیدن؟؟
-مسئله دیدن نیست...مهم استفاده کردن از چیزیه که دیدی! دیروز زنگ چهارم، خیلیا گلی شدنِ کت و شلوار باقری رو دیدن؛ مثلاً اون پسره که وقتی اومدی پیشم داشتم تو حیاط نگاهش می کردم؛ فکر میکنی اگه ازش بپرسی …
[باقری با صدای رساش از ته سالن جملم رو ناتموم گذاشت]
-وسط سالن نه! بفرمایید لطفاَ

اون روز امتحان رو دادم و از مدرسه  خارج شدم جلوی مدرسه وایستادم و تاکسی گرفتم، تو چهاراه پیاده شدم و به طرف معروف ترین پاساژ موبایل شهر پیاده روی کردم؛که احتمال می دادم  یه مغازه تقریباً دو در چهار با ویترین و قفسه های قرمز رنگ تو اون پاساژ وجود داره؛ که صاحبش توسط یه مرد ورزشکار مورد ضرب و شتم قرار گرفته؛ اینها اطلاعاتی بودند که تو اولین دیدارم با بازرس قربانی به دست آوردم، از همون تبلت که فیلم دوربین مداربسته داشت، می شد فهمید که اندازه مغازه تقریبا  چقدره همین طور رنگ قفسه و بقیه مشخصات مغازه رو می شد به دست آورد.
وارد پاساژ که شدم، می خواستم با مشخصاتی که از فیلم دوربین مداربسته به دست آورده بودم دنبال مغازه بگردم که یهو به خودم گفتم:
اَه...چیکار می کنی احمق؟...راه های سریع تری هم و جود داره.
راستم می گفتم، همیشه استفاده از جزئیات به منزله سریع ترین راه نیست...گاهی باید خلاقیت به خرج داد!
منم خلاقیت به خرج دادم:
پاساژ پر از موبایل فروشی بود؛ مغازه های وسط پاساژ شعاع کسب اطلاعاتی گسترده ای داشتند؛ واسه همین یکیشونو انتخاب کردم، مغازه خلوتی بود، در زدم و وارد شدم یه مرد بلند قد پشت ویترین بود؛مو های بور،آستین کوتاهِ اسپریتِ سیاه رنگ وجین نازک آبی. شروع کردم به خرج خلاقیت:
-سلام!
-بفرمایید، خوش اومدید!
-ببخشید...دنبال یه موبایل فروشی میگردم به اسم آقای"ندایی"دروغ اطلاعاتی]. در ضمن شنیدم کتکش زدن...می دونین مغازش کجاست!
-تو پاساژ ندایی نمی شناسم ولی یه مغازه ای هست صاحبشو کتک زدن...همین طبقه دوم...موبایل فروشی "شمس".
-خیلی ممنون...روز خوش!

می تونستم خیلی صریح بپرسم: اینجا کی رو کتک زدن؟ ولی با این کار احتمالاً سنگینی نگاه آمیخته به شکش رو حس می کردم!
وقت رو تلف نکردم...از پله ها بالا رفتم. طبقه دوم خلوت تر از هم کف بود. طولی نکشید که LEDیه مغازه نگاهم رو جذب کرد:
"موبایل شمـ" سین اِش خاموش شده بود و یه شماره تلفن زیرش نوشته شده بود ولی اسمی نبود.نرده اش رو کشیده بودن. یه مغازه دو در چهارا
با قفسه ها
و میز و ویترین جگریِ به هم ریخته. یادمه 5 دقیقه جلوی اون مغازه وایستادم حجم اطلاعات اونقدر زیاد بود که به دفترچم محولش کردم! کارم که تموم شد به مغازه دیوار به دیوار اون موبایل فروشی مراجعه کردم؛ در رو نیم باز کردم و به داخل مغازه خم شدم:
-سلام
-بفرمایید!
-شما صاحب این موبایل فروشی رو میشناختین!
-بله...آقای شمس...بهروز شمس!
-خیلی...متشکرم! روز خوش.

اطلاعات خوبی از مغازه شمس بدست آوردم، همه چیز خوب پیش می رفت،البته یقیناً تیم تشخیص هویت و کشف جرم دایره جنایی خیلی ازم جلوتر بودن منم که زیاد از اطلاعات سوخته(اطلاعاتی که قبلاً از اونها استفاده شده) خوشم نمی اومد؛ ولی چاره چی بود، مسئله دیدن نیست...مهم استفاده کردن از چیزیه که دیدی!

داشتم از پاساژ خارج می شدم که به سرم زد قربانی شماره دو رو هم پیگیری کنم؛ می خواستم از همون پاساژ شروع کنم؛ طبقه همکف و دوم که رو هیچ مغازه ای علامیه ترحیم نزده بودند و هیچ مغازه ای نبود که بشه ازش فهمید صاحب این مغازه در قید حیات نیست؛ تصمیم گرفتم یه سر به زیر زمین بزنم و اگه روش جزئیات جواب نداد دوباره از خلاقیتم کمک بگیرم.
کل زیرزمین رو یه بار بالا و پایین رفتم و چیزی دستگیرم نشد. چاره ای نداشتم...حساس بودم، باید مطمئن می شدم.
وسطای زیرزمین ایستادم، یه دور چرخیدوم و به دور و بر نگاه کردم و بالاخره یه مغازه انتخاب کردم؛ داشتم بهش نگاه می کردم و همین طور که به سمتش می رفتم زیر لب گفتم: خلاقیت!
یه ضربه به در نواختم و وارد شدم. مغازه دار مرد میان سال، دارای اضافه وزن، فشار خون بالا، پیراهن سفید، شلوار پارچه ای مشکی و....بسه دیگه. خلاصه شروع کردم به خرج خلاقیت:

-سلام...آقا ببخشید...می خواستیم مغازه اجاره کنیم، مورد خوب تو این پاساژ سراغ ندارین!
-سلام...نه متاسفانه!
-[با یه خنده]مغازه دارها میگن اینجا جای ناگواری شده...موبایل فروش هارو کتک می زنن...می کشنشون، واقعاً عجیبه!
-[سری به نشانه تأیید تکان داد] شنیدم یکی رو تو پاساژ کتک زدن ولی قتل رو از شما میشنوم!
-ممنون از راهنماییتون

نذاشتم حتی جواب تشکرم رو بده، در رو بستم و با قدم های محکم به طرف خروجی رفتم.
فهمیدم اون مغازه داری که کشته شده تو این پاساژ نبوده. پله های زیرزمین رو بالا رفتم؛ با اطلاعاتی که داشتم می تونستم پرواز کنم، خوشحالی که مخفیش می کردم داشت با زاویه لب هام بازی می کرد. پیاده رو رو به مقصد ایستگاه تاکسی در پیش گرفتم

 

_فرهنگ میرزایی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«پایان قست سوم»